تبليغاتX
تگري ميزنم

  

يك روز بلند آفتابي
در آبي بي كران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم كه ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بي شكل
گوئي كه ترا به خواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را مي خواند مرغي از دور
مي خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه مي سوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آب هاي لرزان
بازيچه عطر و نور بوديم
مي زد، مي زد، درون دريا
از دلهره فرو كشيدن
امواج، امواج ناشكيبا
در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردي
چون جريان هاي بي سرانجام
لب هايت با سلام بوسه
ويران گشتند روي لب هام
يك لحظه تمام آسمان را
در هاله ئي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
گوئي كه نسيم داغ دوزخ
پيچيد ميان گيسوانم
چون قطره ئي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا
امواج بسوي ما خزيدند
بي آنكه مرا بخويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطري
باز از گل خواب ها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آب ها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاري و هاي هاي دريا
شايد كه مرا بخويش مي خواند
در غربت خود، خداي دريا

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 21:2 توسط اسیر تنهایی |


لطفاً جهت اعتراض به اقدام Google Earth جهت بازگرداندن نام خلیج عربی به خلیج فارس به سایت petitiononline.com که لینکش را پایین مشاهده می کنید مراجعه کرده و فرم مربوطه را امضاء کنيد:

 

خليج هميشگي فارس

   Petitiononline.com

 

 

لطفاً آدرس این صفحه را برای کلیه افرادی که می شناسید بفرستید، چراکه در صورتیکه تعداد امضاها به رقم ۱ میلیون برسد، گوگل تغییر نام به خلیج فارس را اعمال خواهد نمود.

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 12:27 توسط اسیر تنهایی |


   amylee

         من ندانم با که گويم شرح درد
                              قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟
                                                        هر که با من همره و پيمانه شد
                                                                                  عاقبت شيدا دل و ديوانه شد

                                                                نیما یوشیج

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 13:27 توسط اسیر تنهایی |


 

اونسنس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دام هاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

مغروق اين جواني معصومم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشي

مي خواهمش در اين شب تنهائي

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد، درد ساكت زيبائي

سرشار، از تمامي خود سرشار

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم بپيچد، پيچدسخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لابلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفس هايش

نوشد، بنوشدم كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

درگيردم، به همهمه درگيرد

خاكسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوس ها را

مي خواهمش دريغا، مي خواهم

مي خواهمش به تيره، به تنهائي

مي خوانمش به گريه، به بي تابي

مي خوانمش به صبر، شكيبائي

لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب، شبي بي پايان

او، آن پرنده، شايد مي گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

 

فروغ فرخزاد از مجموعه اسیر

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 20:10 توسط اسیر تنهایی |


به کورش چه خواهيم گفت؟

 


اگر سر بر آرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما 

چه شد دين زرتشت پاک

 


چه شد ملک ايران زمين

کجايند مردان اين سرزمين

به کورش چه خواهيم گفت؟

 به كوروش چه خواهيم گفت؟!


اگر ديد و پرسيد از حال ما

چه کرديد برَنده شمشير خوش دستتان

کجايند ميران سر مستتان

 


چه آمد سر خوي ايران پرستي

چه کرديد با کيش يزدان پرستي

به شمشير حق نيست دستي

 


که بر تخت شاهي نشسته است

چرا پشت شيران شکسته است

در ايران زمين شاه ظالم کجاست

 


هوا خواه آزادگي

پس چرا بي صداست

چرا خامش و غم پرستيد؟هاي

 


کمر را به همت نبستيد. هاي

چرا اينچنين زار و گريان شديد

سر سفره خويش مهمان شديد

 


چه شد عِرق ميهن پرستيتان؟

چه شد غيرت و شور و مستيتان

سواران بي باک ما را چه شد

 


ستوران چالاک ما را چه شد

چرا مُلک تاراج مي شود

جوانمرد محتاج ميشود

 


چرا جشنهامان شد عزا

در آتشکده نيست بانگ دعا

چرا حال ايران زمين نا خوش است

 


چرا دشمنش اينچنين سر کش است

چرا بوي آزادگي نيست؟ واي

بگو دشمن ميهنم کيست ؟هاي

 


بگو کيست اين ناپاک مرد

که بر تخت من اينچنين تکيه کرد

که تا غيرتم باز جوش آورد

 


ز گورم صداي خروش آورد

به کورش چه خواهيم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک 


   اگر سر بر آرد ز خاک  
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 9:47 توسط اسیر تنهایی |